سکانس اول:
سه روز قبل از انتخابات دچار سرماخوردگی شديدی شدم و يک هفته تمام توی رختخواب بودم.البته جمعه
صبح به هر زحمتی بود رفتم و رأی دادم.بعد از چندين سال اين تجربه را هم کسب کردم.بعد هم که حالم
خوب شد درگير امتحانهای پايان ترم بودم.اما اخبار و حوادث را هم پيگيری مي کردم و چو دانی و دانيم،
همانی شد که نبايد می شد.
سکانس دوم:
فيلم شادی مردم عراق برای خروج نظاميان آمريکايی را ديدم.توی کو...شان عروسی بود.يادم می آيد
روزی که سربازان آمريکايی به بغداد رسيدند و حکومت صدام را سرنگون کردند هم مردم عراق شادی
می کردند و توی کو...شان عروسی بود(ک...ن که نيست تالار عروسيه).از اين لحاظ مثل خود ما
ايرانی ها هستند،يکی را با سلام و صلوات می آوريم و بعد لجن مالش ميکنيم و می فرستيمش پی
کارش.
سکانس سوم:
رنگين دادفر سپنتا(خيلی اسم قشنگی دارد)،وزير امور خارجه افغانستان:
"ما مردم فقيری هستيم،اين را خودمان ميدانيم.ما مردم عقب مانده ای هستيم،اين را نيز خودمان می دانيم.
اما اين را بدانيد که ملت مغروری هستيم.ميهمانان ما به حق حاکميت ما احترام بگذارند و مسافرت
و ورود و خروجشان را با دولت افغانستان هماهنگ کنند.نه سر خود بيايند و بروند."
دعا می کنم مردم خوب و دوست داشتنی افغانستان با آن لهجه زيبايشان پله های ترقی را هرچه
زودتر طی کنند.و روزی برسد که کشورهای فارسی زبان جزو پيشرفته ترين و مرفه ترين ها در دنيا
باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:6 قبل از ظهر
توسط
درويشوند
موضوع:
|