تبليغاتX
نا گفته ها

چهار شنبه 13/3 روز تولدم بود.
روز فوق العاده بی نظيری بود.
تصميم گرفته بودم که يه حال اساسی به خودم بدم.برای همين با گروه کوهنوردی مون يه برنامه دو روزه
چيديم.بعد از ظهر از اينجا راه افتاديم به طرف زنجان.چون موفق نشديم اتوبوس بگيريم،يه ون کرايه کرديم.
با اينکه جا خيلی کم بود برای 11 نفر و کلی کوله های حجيم و سنگين،اما کلی لذت بورديم از با هم بودن و
همش در حال خنده بوديم.
قبل از زنجان به سمت آبپر و از اونجا به طارم رسيديم.ساعت 4 بود که توی گردنه ای که به سمت طارم سرازیر
ميشد و بدتر از پيچای جاده چالوس بود،لنتای ماشين آتيش گرفت.
همه پريديم پايين و خاموشش کرديم.اما شيلنگ روغن ترمز هم سوخته بود و ترمز ها از کار افتاده بودن.
راننده خيلی ناشی بود و حسابی شانس اورديم که قبل از ايستادنمون روغن ترمز خالی نشده بود.
با يه نيسان عبوری حرکت کرديم و شب رو توی مسجد در طارم خوابيديم.
صبح رفتم نون تازه گرفتم و بچه ها هم بيدار شدن و آماده حرکت شديم.يه مقداری از  راه رو باز هم
با نيسان رفتيم به سمت کوه های گيلان.ساعت 10 بود که بعد از گذشتن از طبیعت بکر و زيبای استان زنجان،
به سمت گيلان و فومن حرکت کرديم.بعد از 6 ساعت پياده روی برای ناهار ايستاديم.و بعدش هم يه
پياده روی3 ساعته و واسه شب روی يال کوه وسط جنگل يه امامزاده پيدا کرديم و چادر هامون رو
برپا کرديم.
سنگينی چادر جداً اذيتم ميکرد توی راه،اما شب که راحت و دور از پشه ميخوابی،ميبينی که ارزشش
رو داشت.
صبح ساعت 8 راه افتاديم.حدود 24 ساعت به آب و چشمه دست رسی نداشتيم.چون توی جنگل آب نيست
ساعت 11 رسيديم به يه چشمه که ديگه تقريباً قسمت پايانی مسير بود.
به اولين خونه از روستای گشت رود خان فومن که رسيديم برای ناهار ايستاديم.ساعت حدود 3 بود که باز
راه افتاديم.ديگه کم کم به نشانه های تمدن بر ميخورديم!موتور ،ماشين،برق.
ساعت 4 بود که به مرکز روستا رسيديم و يه ماشين گرفتيم برای ترمينال فومن.از اين روستا تا ترمينال
حدود 10 دقيقه راه بود.از اونجا هم اتوبوس گرفتيم برای تهران.ساعت 2.5 شب رسيدم خونه.يه دوش گرفتم و رفتم سر کار.
دو روز پياده روی کرده بودم اما اصلاً احساس خستگی ندارم.
اين هم هديه خودم بود به خودم در شروع 34 سالگيم تا نشون بدم که هنوز جوونم!!!


+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 3:57 بعد از ظهر
توسط درويشوند موضوع: |

گفتگوی اس ام اسی:
-اون:سلام، آخر هفته مهمون نميخوای؟!
-من:چرا عزيزم من در خدمتم.خونم عوض شده اومدنت قطعی شد بگو آدرس جديد رو بهت بدم.
-اون:بسلامتی.کجا رفتی؟بزرگ هست؟
-من:همون نزديکی ها،چند کوچه بالاتر.آره، 3 متر بزرگتره!(خونه قبليم 37 متر بود!!!!)
-اون:ای والّا!!،نگران بودم مسواکم رو با خودم بيارم جاش ميشه؟!که حالا خيالم راحت شد!
يه چند روزی به علت اينکه خونه جديدم نو ساز بود و سيم کشی تلفنش مشکل داشت نتونستم به
net سر بزنم.بعد از 22 روز  سومين برقکار تونست از عهدش بر بياد!
خلاصه گرفتار يه جنگ 22 روزه بودم.
از همتون که به وبلاگ من سر زدين تشکر می کنم.


+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 5:42 بعد از ظهر
توسط درويشوند موضوع: |

bazoft

درويشوند

bazoft

http://bazoft.blogfa.com

نا گفته ها

نا گفته ها

نا گفته ها

هرکسی کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش !درد دلها ،نوشته ها و نجواهای تنهاييم را با تو شريک خواهم شد

نا گفته ها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog